تبليغاتX
كارگاه رنگ و خيال من

 كارگاه رنگ و خيال من      
                

 



گفتی...
اينهمه رنگ وخيال چيست؟
نقش غلط مبين
كه همان لوح ساده ايم


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ


پیوندهای روزانه
كارتون سيتي
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386






پیوندها
سیاوش (چوزموری)
توكاي مقدس
عليرضا 7 ساله( نجوادرگوش نسیم)
سحر عجمي (بالهاي كاغذي)
كنج دنج مریم
مرتضي خسروي(اسكيس )
بابا گنوش
فریدا
علی (آژيراك)
علي.آ
دنياي سربي سهيلا
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها
سعيد بهداد (چهارديواري)
اين منم وستا...
خاطرات پريما
قرباني شماره 14
روزنامه دیواری
كاغذ كاربن
روزی دیگر
خاله زنك
مشيانه مرضيه
زن قدبلند
ليدا خانم تصويرگر
ارتش سايه ها
محسن ایرانی(طراحی و نقاشی)
كاسني
فقط مينويسم
ژرورا
انار نقره ايي نسترن
لك لكي بر ديوار خانه ام
دیوارمفت
گرگ بیابان
برگ ودرنگ
گلهای مندرس


 RSS 

طراحی قالب
Apadana








My Dear Freind Sahar Ajami Art
 

 خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است ...

  

 

نميدونم هنوز كسي از دوستانم يادش هست يا نه، ولي قرار است كه ،يعني مقدر شده است كه ،يعني به اجبار و بدون هيچ گريزي ، مي بايد يكسال را در دامانهور بمانم .همچنين بايد هويتي كسب كنم در هيبت خدايگونه يافرشته يا انسان و يا حيوان .

چشمهايم را كه باز ميكنم ، سراسر خيال و رنگم ، شيشه رنگي ام،شيشه ام اما واقعي و نه خيالي ،خيالم اما بدون خرده شيشه ، .من كاملا هويت خودم را دارم، من فقط هويت خودم را دارم،  ولي  نقشي ام بر پنجره ايي از لابيرنت عظيم و طولاني و پر پيچ و خم ، به سان سرنوشت...لابيرنت زيبا ،جائيكه آرزو كرده بودم كاش براي هميشه آنجا بمانم.

به اينجا كه بيايي براي بازديد از دامانهور ، گمون نكنم رمقي برايت باقی بماند تا، تك تك پنجره هاي لابيرنت را ببيني و كشف كني،اگر آمدي و مرا ديدي گمون نكنم  از دريچه شفاف چشمانم ، بتواني پي به اسرار  روحم ببري و مرا کشف کنی، من فقط نقشي بر ديوارم تا تو بروي و من نظير بقيه ساكنين دامانهور از جاي خود بيرون بيايم و زنده شوم .نقشي بر ديوارم و براي تو با بقيه نقوش و پيكره ها هيچ فرقي ندارم ،پس من مرده ام چون نمي توانم در نگاهت زنده باشم .اما در دل خودم زنده ام و آنچنان سر شار از اميد و كنجكاوي و تازگي، تا تو بروي و نه تنها من، بلكه همه اطرافیانم زنده شوند و موسيقي نفس هايشان،  زندگي جديد دامانهوريم را  بنوازد. 

 

  + نوشته شده درچهارشنبه 2 مرداد1387  ساعت 0:49  توسط فرشته ماندگار 


 شيشه بازي سرشكم نگري از چپ و راست...

  

 

اومدم آماده شم كه كورتاژ كنم ، هراسون بهم خبر دادن كه پاشو چند تا پروژه  كاري مهم رو بايد به دست كه سهله ، شده حتي به دندون ، بايد برعهده بگيري. طبق معمول ، چندان سر كيسه  اهميت رو  براش شل نكردم:

-امان اي امان ! بذار از بستر مرضام راحت شم،  چشم به پروژه ها هم ميرسم.

 با تصور قبليه فقط يه آمپول و يه درد ، به راهي افتادم كه پرونده دو تا زايمان و سه تا كورتاژ و يه فقره قتل رو زدم زير بغلم و از دادگاه وجدانم ، دوان دوان دويدم و در اصل پريدم بيرون !

بعدش با خيال راحت...همون پروژه ها رو به دست گرفتم بعلاوه يه پروژه خيلي مهمتر . موفقيت در آخريش كه مهمتره ، مشتاقم كرده تا سختكوش تر باشم ، از طرفي بين خودمون باشه آدمكشي زير زبونم خيلي مزه كرده ، مخصوصا اگه قرار باشه مقتول ، يه آدم حقا زبون دراز تويه شركت مثلا زرنگ باشه .كه فكر كنه رو دست نداره،همچنين  با خودش اسلحه سرد و گرم حمل كنه ،عين خيالشم نباشه، ولي اگر توي كيفت ، فقط يه ناخن گير داشته باشي ، به خلاف متهم و با جازدن بين عالم و آدم و حيوانات آدم مثال ، رسوات كنه.خب طبيعيه بايد با همون ناخن گير ، زبونشو بچيني ، اونهم كه حياتش به زبونش بنده ، بميره كه بعله ميميره.

اون دادگاه وجدانه كه حرفش شد، البته هنوزم واسم كلي ، نامه و پيغام و پسغام  ميفرسته ، ميدونين كه هيچ دادگاهي تعطيل بردار نيست چون جرايم تموم شدني نيستن و ايندفعه به درس نخوندنم و شمارش معكوس فرا رسيدن امتحانم گير داده.

من-امان اي امان !  بذار از اين پروژه ها راحت شم ، چشم درسمم مي خونم.

يكي (گمونم رئيس دادگاه وجدان )- ولي فرصتي نداري ، اين دفعه رو بد باختي.ضمنا مشكلت با آدم كشي حل نميشه!ناخن گير رو هم بذار تو كشوي ميز توالت .من با چيزاي ديگه ميميرم ، پاشنه آشيل منو نشناختي؟

خودش كه ميگه پاشنه ، اما هر چي به پاشنه اش ميزنم نمي ميره،اگرم بميره سريع يكي ديگه مياد جانشينش ميشه.از ققنوسم بدتره ، تازه هي سر در مياره . چي؟ جرايمم رو كمتر كنم تا ازش خلاص شم؟نميشه كه! 

نه جدي ، چه جوري ميشه از ش خلاص شد؟

  + نوشته شده درپنجشنبه 20 تیر1387  ساعت 2:24  توسط فرشته ماندگار 


 خيال و كوشش پروانه بين و خندان باش...

 

 تا حالا شده آبستن  نشده ، به فكر كورتاژ  باشين؟

از قضاي بد اين روزها نه تنها مغز من بار ناب و ارزشمند تفكري رو  به خودش نگرفته وتا اطلاع ثانوي اعلام كرده كه نازاست و نمي تونه فكر اساسي براي خروج از اين بن بست پر پيچ و خم و نفس گير روزمره ، توليد كنه، بلكه از روال دويدن و طي كردن سر وته اين كوچه بسته ، باز مونده  و نميذاره درست و درمون به وظايف و نقش هاي مختلف زندگي ام برسم.انگاري كه چهل تيكه روز وشب هارو بهم دوخته باشن ، هنوز  از پس نقشهاي اونروز بر نيومده و كارو درست به انجام نرسونده، مي لغزم تو تيكه خوشرنگ يا بدرنگ بغلي و از نو ميرم تا توي ميل وظائفم دونه بندازمو چند رجي رو ببافم  و دست آخرمن ميمونم و يه عالمه جوراب پشمي وشال گردن و پوليور نيم بافته تكميل نشده كه آينده نگري زمستون پيري عمرمو به سخره ميگيره و براي رفع داغي تابستان جواني اكنونم، هيچ كاربردي نداره...من كلافه ام.

احساسم باردار پوچي و خستگي است...از پس وضع حمل اين دوقلو برنميام.به يه كورتاژ فكري اورژانسي احتياج دارم تا هيولاي ناشناخته ايي رو پرورش ندم كه در اين بن بست، راه فراري از نابودي توسط زائيده خويش نداشته باشم.به اين سقط و استراحت بعدش احتياج دارم.سوسوي تراوشات مغزم به مني كه اين سرِ بن بسته ام ، ميگه كه ميخوام بدوم و زمين بخورمو از نو پاشم و لنگه كفشهامو جا بذارمو برسم به اينكي سر ِ باز كوچه تا فرعي و اصلي هاي ديگه رو ببينم و نفس بكشم .

از نو برخواهم گشت به كوچه ام؟نميدونم.

در هر صورت از نو برخواهم گشت: به وبلاگستان .

اين روزها اشتراك ADSL رو تمديد نكرده بودم  ،گاهي آنلاين شدم ولي اونقدر كم كه نتونست حجم ارتباطمو اونجور كه دلم مي خواست ، با دوستان عزيزم پوشش بده.همينطوراعتبار همراهمو شارژ نكرده بودم و جواب تماسهاي قطع شده رو نمي تونستم بدم. براي يكي دو نفر كامنت گذاشتم ولي پنهان شدن با بغض رو پشت سطورِ خوشرنگ دوست ندارم ، دلم ميخواد نوشته هام عين واقعيت درونم باشه. از طرفي دلم نمي خواد اين واقعيت، بد  رنگ گرفته باشه از حس و حال درون و در اين مواقع هميشه سعي ام اين بوده كه بوي گند استفراغم هيچكي رو آزار نده ، بنابراين استنتاجم اين شد كه كامنتي نذارم و چيزي ننويسم، درواقع چندين بار دست به كيبورد وسپس منصرف شدم. اين رفتارا يا از بد روزگاره يا از بدي خودم و شايد به قول اطرافيانم كه يكي از با انصاف ترينهاشون بهم لقب جونورعجيب و غريبي كه شبها نمي خوابه رو داده ،از كمبود خواب و  نرسيدن ويتامين به بدنمه. پس تا روزي كه از بستر استراحت اين كورتاژ لعنتي پاشده باشم و سوء تغذيه روحم رو كمي تعديل كرده باشم و همينطور از ديد اطرافيان ،خوابم ميزون شده باشه و سوء ويتامين نباشم ، خداحافظ همگي.

 

 

 

 

 

  + نوشته شده درسه شنبه 4 تیر1387  ساعت 11:57  توسط فرشته ماندگار