تبليغاتX
رنگ و خيال من

رنگ و خيال من

میروم آنرا که دوست میدارم آزاد کنم

 

 

خیال باید هی برود اینور، آنور،آنسوتر.اصلن همه سو ،یکجا نماند.نمی شود به آن دستبند زد که.آنوقت دلشکسته بیاید برای عقل "زندانبان زیبا" ی ژاک پره ور را بخواند.عقل هم بادی به غبغب قیافه ی حسابی دو دو تا چهارتایش بیندازد و در را به رویش ببندد و کلید را جلوی چشمانش بچرخاند و بعد فرو کند در جیب های حواس جمعی .یکی دو بار هم انگشت ملامتش را از لای میله ها بچرخاند یعنی من حواسم هست ها،به وقتش گردش میبرمت .

نه .خیال خودش باید هی برود ، هی بیاید، خودش دست خودش باشد. اصلن همین عقل،نیست فکرهایش هزار جا نمیرود ؟ که می آید خیال را سانسور میکند ، دستبند میزند ، دهان دوزی میکند؟!

آآآه ای زندانبان زیبا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چاي تازه  | 

چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

 

چراغ قرمز بود که همه به هم رسیدیم، پسر چشم سبز سربرگرداند و با سادگی کودکانه ایی به دختر مو زرد که مشخص بود میخواست آشنایی ندهد ،شروع کرد به احوالپرسی ای گرم.نمی دانم سرم  گیج رفت یا چه حس آشنایی غریبی به من دست داد که ناخودآگاه بازوی چپ پسر را محکم  گرفتم، به خودم که آمدم دیدم اتوبوس چنان با سرعت دور شدکه اگر دیر جنبیده بودم پسرِ خونینِ کف خیابان ولو شده ..هیچگاه فرصت خداحافظی ِ حتی سردی را با دختر  نداشت .چراغ سبز شد و من فکر میکردم که کاش سالها  پیش، یک نفر پیدا میشد تا همینجا بازوی او را بگیرد ، تا الان مجبور نشوم مدام در ذهنم صحنه سازی کنم و ..نجاتش بدهم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چاي تازه  | 

درباره ماری

 

قبل از اینکه رویش را با اکراه سمت من برگرداند و درمانده بگوید:"منکه هیچکدومو درست نمی شناسم ، به کدومشون زنگ بزنم ؟"داشتم نیم رخش را  می پائیدم .نیم رخی که حداقل 185 درجه تغییر کرده و بهتر شده بود از وقتیکه سفارش داد پره های دماغش را جوری تنگ کنند که به وقت لزوم انگشت سبابه  به آسانی در آن فرونرود و تا آنجا راه سر بالایی طی کنند که زاویه 105 درجه، بین  سوراخ ها و لب حاصل گردد . دماغ بی نقص، و خودش راضی  و بابت آن  چند میلیونی، بدهکار ِپس اندازاش گشت .البته آن را ضروری دانسته و به داستان مادربزرگ اشاره میکرد:فرشتگان در آخرین مرحله آفرینش ، تکه ایی گل را برداشته و بر روی صورت انسان پرتاب میکنند، آنهم در حال شوخی جهت ایجاد تنوع در کار خسته کننده و روزمره خلق اینهمه انسان ... و  سریع نتیجه می گرفت که هیچوقت گل پرتاب شده زیبا و بی نقص نخواهد بود مگر در موارد خوش شانسی  .بدیهی است که باید طرح گل را اصلاح نمود.با اینکه مخالفتی با جراحی اش نداشتم و زیبایی بیشتر را حق مسلم بشر میدانم ،اما همواره نتیجه گیری من از داستان بکلی متفاوت بود:خب چه میشود اگر بشر کمتر زاد و ولد نماید  تا فرشتگان خسته نشده و در طراحی آن حوصله بیشتری به خرج دهند؟!

به هر جهت ،درحال حاضر وقتی دماغ ماری، در حالت دو بعدی قرار میگیرد، ظرافت و زیبائی اش بیشتر آشکار گشته و چهره اش را بی نقص تر جلوه می دهد.  دقیقا بهمین علت است که در این یکسال تا آنجا که می توانست  حتی در عکسهای دسته جمعی ،بصورت موجودی  نیم رخ  با چتری از مژه مصنوعی و ابروی سر بالا ، ظاهر گشت.علی رغم مخالفتم با  روش او، همواره از خودم میپرسیدم که آیا امکان دارد همانند عکسهایش، همه جا با نیم رخ عیان شود،تا به آن رضایتی که می خواهد برسد؟مثلا هنگام  آمد و شد در خیابان ، شرکت وقرار در کافه و مهمانی امشب اش و غیره.

تصور  موجود نیم رخی که "یک وری" از جلوی چشم همه دررفت وآمد باشد،و همانطور یک وری ،سلام و احوالپرسی نماید، من را به خنده انداخت.

- زل زدی  وبه خمیازه کشیدنم میخندی ؟خوابم گرفت از دست تو..

وقتی با انگشت سبابه اش محکم به دماغم  نواخت و گفت:".. که نمی خوای یه تصمیمی بگیری" جلوی انبساط تخیلم، گرفته شد و نتوانستم برای" ظهور نیم رخی " اش ،راه حلی ابداع کنم . به قوز،به قول مامان"خفیف " دماغم دستی کشیدم و گفتم : نه!

و همینطور هم بود ،ابدا هیچ تصمیمی برای مهندسی کردن دماغم نداشتم.ترجیح میدادم با همه "رو در رو" باشم تا "نیمرو".

ماری- خب یعنی همون "قبلیه" بهتره الان؟

-حرف "قبلیه" رو هم نزن.تو ، بهتر از قبلت شدی. تازه دارم فکر میکنم چطور میشه که از این بهترم بشی؟

ماری-آره؟زیاد وقت نداریما!لازم نیست  ، منو اصلاح کنی، همینکه تو اینهمه وسواس داری برامون کافیه!گشنمه، می فهمی؟!

 -اه؟ جدی اگه برات فرقی نمیکنه پس از این به بعد موقع عکس گرفتن سرتو بگیر بالا و زل بزن توی دوربین .حیف این چشمهای سیاه قشنگ نیست که مجبوره همه جا نصفه بیفته؟

ماری-وقت گیر آوردیا !اینایی که گفتی  چه ربطی به الان داره ؟اصلا  به همون "قبلی" زنگ میزنم.

گوشی را که برداشت و شروع کرد به شماره گیری از روی مجله، تازه فهمیدم واقعا هم هیچ ربطی نداشت.

تندی گفتم : اه .. منظورت از :"قبلیه " این بود؟ بهش زنگ نزنیا ! دووره..تا برسه خیلی طول میکشه.

ماری-اما نوشته که "هاته".

کلافه تر از قبل ،ابروهایش را با اخم پائین تر انداخت و چشمهایش را بست و سپس  نیمه باز به مجله زل و آن را ورق زد. من دیدم اش که جذابتر شد...و تخیلم را میدان بخشید:با خودم فکر کردم که چندان اصراری برای ظهور نیم رخی نیست ، میشود کارهای دیگری کرد تا او زیباتر شده و بهمان اندازه احساس رضایت کند با این تفاوت مهم که اینبار تمام رخ ظاهر شود. جیغ زدم : "خودشه، راه حلشو پیدا کردم ، بسپرش به من"

گوشی و مجله را سمت من پرتاب کرد:فقط زود باش!

با شیطنت گفتم :" باااشه همین الان" مجله آگهی را لوله کرده و به سمت اش که روی صندلی ولو شده  و آماده به خواب رفتن بود ، نشانه رفتم:" بگیرش ، من الان میام" و سریع از بالای میزپائین پریدم و کیف پولم را برداشتم  تا به لوازم آرایش فروشی نرسیده به میدان بروم.

هاج و واج دنبال من دوید و نیشگونم گرفته ،داد خفه ایی زد: کجا میری؟پس تو قرار بود چیو حل کنی؟!اصلا هر کدوم نوشته "هاته "به همون زنگ میزنم ، حق ایراد گرفتن و وسواس به خرج دادنم نداری!

-زنگ بزن ...بی خیال ،اصلا میخوای به همین "بغلی" زنگ بزن و کارو تموم کن،باشه؟کارهای مهمتر از این داریم!

 ... 

50 دقیقه بعد ..ناراضی از "هات دلیوری " رستوران بغلی وناخنک زدن به  "چیکن هات اسپایسی" که ذره ایی هم تند نبود ..به ماری گفتم:" میبینی دروغکی نوشتن که هات ان.. چون همه می نویسن؟ "  لوازم آرایش قبلی اش را از بقیه جدا کردم :" از اینها استفاده میکنی.. چون همه استفاده میکنن؟"

گرسنه ، صورت ماری  را سیر می پائیدم که اینهمه متفاوت و دوست داشتنی تر شده بود. چهر ه ا یی که تنها کمی کرم پودر روشن تر به جای برنز تیره ، بلندی پیشانی اش را بیشتر به چشم  میاورد ، با ابروانی ضخیمتر و کشیده تر از قبل ،تا همچون سوفیا لورن درشتی صورتش را بگیرد. سایه  موکا در گودی پلکش به جای "آبی الکتریک  براق" و خط چشمی خمار به جای "سر بالای گربه ایی" ،همانند  مریلین مونرو تا نگاهش را دلفریبتر سازد  ... لبهایی  صدفی و همرنگ گونه اش گلبهی ، تا چهره امروزیش را نیز حفظ کند...

داشتم به او لبخند میزدم که آمد و خوشحالتر از همیشه، گونه مرا محکم بوسید و گفت احساس میکند از همیشه ، زیباتر شده است ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چاي تازه  | 

عزیز و پیداش کردم

 

از اونجائيكه در دوران كودكي ، مامان مامان رو ، خيلي راحت مامانيجون صدا ميزدم و مامان مرحوم بابا روبا احتياط فراوان ، مادربزرگ ، درنتيجه اسم  "عزيز" براي من تنها دو شخص رو تداعي ميكرد:زن چاق همسايه و عزيز نسين .و از اونجائيكه زن چاق  رو به علت احترام كوچكتري- بزرگتري و فاصله سني 30 ساله اما در دسترس، مامان ويدا اينا  صدا ميزدم  ، عزيز نسين ِطناز و دور از دسترس ِ ۶۵ سال بزرگتر ، تنها عزيزي باقي ماند كه جرات داشتم با خيالي راحت ، عزيز ، صدايش كنم!

بعد اينهمه سال دوري از عزيز ، كه تنها خوندن ليست كتابهايش، در شب وب پرسه زني ، اونهم سوار بر جاروي گوگلي توسط جادوي اينترنت ، به خاطرم ميآورد كه:

" آره ...اين ها رو هم خونده بودما...داره  يه چيزايي يادم مياد، خدايي چقدر مي خنديدم از حكايت هاي  گروهك ها و كارمند ها و رئيس ها و  زن و شوهر ها و ..."،

 امعصر( امروز عصر) در لحظه  ميموني تو همون اولين قدمهاي آهسته ورود به شهر كتاب بود  كه چشمم به عزيزم افتاد...البته خيلي برام عوض شده بود...  همونطوري كه من بزرگ شده بودم و شايد اونهم ديگه منو نمي شناخت،  اما خب ديگه خود خودش بود ... خيلي لاغرتر بود و اصلا نمي خنديد... توي يك جامه سپيد كه شيشه  اندوهش با خطوط فشفشه مانندي نواخته و در اصل ترك برداشته بود...نزديكش شدم در حاليكه ميدونستم هيچوقت عزيز* رو اينجوري نديده بودمش، برش داشتم و بعد از چند تائي ايجاد جراحت بد و بيراه به اونرو ي ِ تنبل ِ از همه جا بيخبرم ،سعي كردم با  كمي خود تحويل گيري و ملاطفت مصلحتي ، به اصطلاح تعادل رو بر قرار كنم. اين شد كه دست عزیز رو گرفتم و  رفتم  به برج بغلي و با پيدا كردن ۱۵۰۰  تومن قهوه فرانسه سرراهي (از اون  ارزوناشِ آخه بي سرويس ) ، دل زود رنج  خودمو به دست آوردمو ، نتونستم از نشستن روي نيمكتهاي قرمز لغ لغو ي مركز خريد منعش كنم و هيجانشو سركوب كنم تا اينكه عزيز لب به خواندن شعرهايش بگشايد و او گوش فرا دهد...

خب اينهم چهره ديگه عزيز بود براي مني كه بعد از سالها عزيز نخواني ،مثلا اين رو  بخوانم:

هم ديگر را يافتيم

جايي كه قرار گذاشته بوديم

اما نه در زمان موعود

من بيست سال زود آمدم و منتظر ماندم

و تو بيست سال دير آمدي

من در انتظار تو پير شدم

تو اما جوان ماندي

به خاطر كسي كه

چشم به راهش گذاشته بودي.

 

* شعرهاي عزيز نسين -برگردان رسول يونان- نشر مشكي

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چاي تازه  | 

عالم از ناله عشاق مبادا خالی

 

پرنده سحر خيزي بود ، يا حداقل من سرو صدايش را از آنوقتِ صبح مي شنيدم . صدايي ناهنجار و ضعيف، كه انگار از دور دستها مي آيد ،جايي در طبقات بالا. آرام صبحانه ام را ميخوردم و لذت هر لقمه را بدون هيچگونه عجله ايي  مزمزه ميكردم ، ناله اش مي آمد...غذا نداشت؟گرسنه بود؟ از توي كمد ، لباسهايم را با سليقه انتخاب ميكردم و جلوي آينه آنها را مي پوشيدم ، حزنِ دمي قطع شده اش را از سر ميگرفت... دلخوشي نداشت ؟آزرده بود ؟ خودم را با رضايت برانداز مي كردم ،  به دقت جلوي موهايم را پوش ميدادم و رو به بالا سنجاق ميكردم ، دسته ايي از آنرا جدا كرده بر روي پيشاني كج مي كردم ، يكنواختتر اندوه صدايش را مي رقصاند...زيبايي نداشت؟زشت بود؟ حضور شماتت بار عقربه هاي ساعت بر من سنگيني ميكرد، باعجله از خانه بيرون ميزدم  تا دير نشده ،  انگشتم را بر روي سنسور دستگاه حضور و غياب شركت بگذارم ،يكنفس  داغ اش را در فضا مي پراكند...حضور نداشت؟بي ارزش بود؟همینکه  با دويدنم  راهرو را به تندي مي نواختم ودكمه آسانسور را ميزدم و قبل از اينكه به طبقه همكف برسم ،آسانسور مرا به طبقه بالا مي برد تا پسرپاراگلايدرباز همسايه را نيز سوار نمايد  ،صدایش واضحتر شنیده میشد.نمي دانستم پرنده در كدام واحد است اما پا گذاشتن به طبقه بالا همان و رعشه انداختن زوزه هايش همان ، عجيب بود... بال نداشت؟زخمي بود؟شك مي كردم كه در خانه راقفل كرده ام يا نه؟ به خانه بر ميگشتم و كليد مي انداختم، وقتي مطمئن مي شدم كه  خانه امن است و من از دلشوره آزاد ، غربت  صدايش  ، شورِ كنجكاوي و ترس را به دلم مي انداخت... البته كه  آزادي نداشت!اسير بود!در تاكسي كه معمولا يا به اجتماع و حركاتش مي نگريستم و يا رويا پردازي ناقص ديشبم را از سر ميگرفتم ، برفك افكارم ناگهان صاف ميشد و رنگي ميگرفت . مثلا يكروز زرد شد، به زرديه  شعري از يادگاريهايي حك شده بر دفاتر دوران دبيرستان: به پندار تو ...جهانم زيباست!جامه ام ديباست ، ديده ام بيناست ، زبانم گوياست ، قفسم هم طلاست !بر اين ارزد كه دلم تنهاست؟

اغلب شك ميكردم نكند پرنده نباشد،حيوان ديگري باشد.  پرنده ، احساسش ميكردم ، اما آوايش به پرنده نمي مانست...البته من نيز صداي همه پرندگان را نمي شناختم.قضاوت دشوار بود.به هر حال از اينكه  بامداد را اينطور شيون و تقلا ميكرد تا  ناگفته هايي را براي  افرادي كه زبانش را نمي فهمند بيان كند و تو بي بروبرگرد درك ميكردي كه اين جانور عذاب ميكشد،عذاب مي كشيدم...حس ميكردم و بعد به خودم مي قبولاندم كه دردش تنهائيست ، دلش تنهاست ...نمي دانستم در طول روز چند بار دردش را آواز ميكند و دوباره خاموش مي شود چون در ساعت بازگشت ام به خانه ،معمولا ساكت بود و گاهي شبانگاه از نو شروع ميكرد. گاهي  خيلي ضعيفتر و ميبايست به طبقه بالا ميرفتي تا متوجه شوي...اينكه بعد ، او خاموش ميشد يا من مرگ خوابم ميرسيد  را درست نمي دانم...اما همواره مي خواستم بدانم : صاحبخانه خودخواه - مريض- جادوگر  با او چه ميكند... ؟البته كه جاي او اينجا نيست...

يكي از شب هايي كه به خانه برميگشتم ، مدير ساختمان را ديدم : کتاب قانون در دست ،ایستاده درمركز حلقه ايي از همسايگان .چهره بشاش او را اخم هايي جدي پوشانده بود...نمي خنديد :همه از سر و صداهاي او عاصي اند.گاهي كثافات او از تراس، به خانه ديگران ميرسد. كتاب را گشود ،مزه نمي ريخت:ازصاحبخانه شكايت مي كنيم ، حتي شارژ واحد را هم پرداخت نمي كند ،او را تنها رها کرده و مي رود ،  نگرانش هستيم، ممكن است به خود صدمه بزند.مي دانيم كه جاي او اينجا نيست... براي من و بقيه شرح داد، شوخي نمي كرد : پسر نوجوان، معلول جسمي و با درصدي عقب ماندگي ذهني كه پدر و مادرش را هم در تصادفي از دست داده  وتحت سرپرستي  عموي اش است.والدينش ، باغ و زمين و ملك  مسكوني به ارث گذاشته اند اما سهم او فقط عذاب و تنهايي است ...و يك واحد آپارتمان اجاره ايي و پرستاري كه ساعاتي را اگر پيش اش بماند...حرف نمي تواند  بزند ، كنار در و پنجره ، تقلا ميكند...از عموي اش شكايت مي كنيم...

در ذهنم ، راه راه  طنين مي انداخت: او نبايد بماند ، جاي او اينجا نيست...خودم را ميخوردم:او آدم است ، پرنده نيست...به يكباره تمام عذاب ناشي از حزن ناله هايش، كه سابقا قلبم را مي لرزاند ،وحشت باورنكردني زائيد كه روحم را برآشفت : صداي پرنده نبود، آدم بود...

  او انسان است...درد روح و جسمِ آشفته اش تنهائيست...

چند روزي هست كه  پرنده سحر خيز و تنها ...ديگر نمي خواند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چاي تازه  | 

بخواب وقتیکه هیچ رنگی پیدا نیست

 

تپه هاي سبز  پردرخت ،كه طراوتشان را ارزان به پائيز فروخته اند تا ردي گران از مش نارنجي و طلايي بر گيسوان مجعدشان بيندازد ،همچنان سرفراز ،اما  با غروري دو چندان از آن بالا به من مي نگرند.شيشه را تا انتها پائين ميكشم، ابتدا دستم و سپس سرم و نهايتا نيم تنه ام را از ماشين بيرون مياورم تا در لمس طراوت و خنكاي هوا ، خساستي به خرج نداده باشم.پاهايم در ماشين مي مانند.

 ميداني كه  چند كيلومتر جلوتر ، تنها رطوبت است كه تو را در بر خواهد كشيد ، پس تا ميتواني ، همين دم را نفس مي كشي و لمس ميكني.

از خودم هيچ چيز را دريغ نمي كنم، چرا كه نه ؟تازه ميشوم ،ميخندم و فرياد ميزنم :ميييييييي خواااااااااامت ، وايي چقدر سردي تو! شالم را محكمتر به دور خودم ميپيچم. 

عمود ريسمان نگاهت را كه راست مي گيري و از آن ميروي بالا و آويزان ميشوي ، به من خبر ميدهي كه آسمان لاجوردي است ،گويا خورشيدش را  گم كرده است،روشن است اما چشمانت را نمي زند يعني پس نمي زند : به او چشم ميدوزي.

 تا كه نرم نرمك ، نم نم اشكش را بر روي صورتم مي سراند...تو گويي من گريه كرده باشم، اما از دريچه صد چشم سياه آسمان،واقعا گريه ام ميگيرد. كمي جلوتر ، همان آسمان ، چشمهايش  چنان سفيدند ، تو گويي هيچوقت باردار نخواهند شد ،دلگير مي شوم ،دلم پيشش گير ميكند... دلم گريه اش را مي خواهد ،  نمي گريم .به خود نهيب ميزنم:اينها فقط  ابرند ...

 نه! بر تو نخواهند باريد...

در راه بازگشت ، همه آن عظمت ، چنان در مه غليظي غرق شده است ، كه هيچ رنگي پيدا نيست... از لاجوردي و سبز و نارنجي و طلايي. نه بر من فخر مي فروشد و نه بر تو مي گريد،نه خورشيدش را گم كرده است و نه ماه را پيدا. تو گويي نوزادي است كه در قنداق سپيدي آرميده است...نفوس بد نزن :نه!كفن نيست ، مي گويم خواب است  ،نمرده است كه،بيدار خواهد شد!

 چادر را بر پا مي كني و من نيز كنارش مي خوابم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چاي تازه  | 

بازی قصه ما ..

 

جريان بازي قصه ما رو كه مي دونين؟اگر نه بر روي لينك كليك كنين تا از بازي بسيار جالب و پرهيجاني كه توكاي مقدس راه انداخته ، با خبر بشين.فصل سوم داستان رو من نوشتم.همچنين شما یعنی همه دوستان خوب من  به اين بازي دعوت هستين .دو فصل قبلی هم در ادامه آورده شده ، برای اوناییکه نخوندن.

فصل سوم - فرخندگي فرخنده

فرخنده حسابي غافلگير شده بود البته نه همش بخاطر سورپرايز داغ نوشابه ايي ، بلكه بيشتر بخاطر سوز يخبندان بي سابقه وجدانش در 40 سال اخير زندگي اش(دقيقا 40 سال چون او از همان اولين دقايق زندگي خود را مسئول بدبختي خودش ميدانست وگرنه اينهمه گريه و شيون نمي كرد) .وجدان بي خواب و خوراكي كه غالبا يا به شكل تير غيظ زردي، از لابلاي دسته جاروي خرمايي رنگي كه زير دماغ رئيسش نصب شده بود  ، بر او فرو ميباريد و يا قنديلي از نفرين را بر دهانه غار دماغ قرمز فرشيد آويزان مي ساخت.البته وجدانش ، به فراخور ايام ،اشكال ديگري هم ميپذيرفت ولي اين دو از اصلي ترين و رايج ترين قالب  هايي بودند كه ، خود را با آن نمايان  و براو عرضه مي ساخت تا عرصه تنفس  را برايش تنگ و محصورِ بايد و نبايدهاي دو ازدواج نا سعادتمندانه ولي خو گرفته اش يعني  عيال-شغل نمايد .بنابراين در چنين شرايطي همچون آن روز صبح دل انگيز 40 سال و يك روزگي ، از براي خاطر جمعي ، يكي دو بار يواش و سپس بلند بلند صدا زد آقاي رئيس ؟رئيس... فرشيد؟ ...فرشيد ! ولي ديد هيچ خبري از  دندان و  دماغ نشد كه نشد.فرخنده تر از هميشه سعي كرد با بلعيدن عطر شكلات نوشابه و به چشم كشيدن سورمه BMW  ، خواب آلودگي خيالش را از سر بپراند و تورم حيرتش را فرو بنشاند تا در نظر آن  نازك اندام ، دستپاچه و بي مايه ننمايد.بلافاصله يادش آمد كه بالاخره او عاقل مردي 40 ساله است و غرور و پختگي اش نبايد اجازه دهدكه دخترك فكر كند خام او شده است شايد هم تحت تاثير دلبركان غمگين من ماركز افتاده بود كه PDF داستان را پسرش برايش ايميل كرده بود .فكر كرد هر طور شده بايد خود را حفظ كند .تلاش كرد كه با طمانينه  بازوي  خود را آزاد كند ، بار ديگر او را با شك و ترديد برانداز كند و با چشماني خميده در زير بار اخم ابروانش از او بپرسد كه واقعا كيست واز او چه ميخواهد؟بايد از دختر ميپرسيد كه نكند مرا با آدولف اشتباه گرفته ايي و در اصل سراغ او آمده اي؟چرا كه فرخنده شباهت زيادي به مرحوم آدولف داشت و بهمين علت همواره ياد او را در روياهايش مداخله ميداد، هر چند هيچ وقت نتوانسته بود مانند او باشد اما دلش را به شباهت هايشان دلخوش ميكرد ازجمله اينكه همانند آدولف در جواني 2000 نقاشي كشيد و فروخت ولي با اينكه استعداد زيادي در معماري داشت جدي اش نگرفت و از دانشكده اخراج شد.از آنجائيكه تا به حال فرخنده جرات   سبيل هيتلري گذاشتن را در خود نديده بود  ، براي همين هيچكس حتي فرشيد به او نمي گفت كه چه شباهت عجيبي با آدولف دارد ، اما درعوض ،همگان يعني هر كسي كه عادلي سريدار اداره اش را ميديد كه مرد ميانسالي است  با سبيل هيتلري و اندك شباهتي به بازيگر نقش "آدم بايد منطق داشته باشه " سريال آرايشگاه زيبا،  در جا اعتراف مي كرد كه بعله او بسيار شبيه آدولف  مرحوم است و همواره اين بخت آدولفي، عادلي را از هر غيظي از جمله دندان رئيس در امان نگاه داشته بود.

فرخنده سعي كرد دوباره سكه هاي خرد افكارش را جمع نمايد تا بلكه بتواند داراتر از هميشه اوضاع را زير نظر بگيرد، او 40 ساله شده بود و مخصوصا كه ازآنروز ، قرار بود او آدم ديگري شود و بايد به اقتضاي آن عمل ميكرد، صبح صورتش را تراشيده بود ، عزمش را جزم كرده  و سبيل هيتلري گذاشته بود...

با اعتماد به نفس قدمي به جلوبرداشت و گفت:" حالا كه نه اثري از دندان هست و نه دماغ ، حالا كه او در من جريان دارد ، من خودم براي خودم تصميم مي گيرم ، من وارد ميدان مي شوم و براي زندگي ام ،انتخاب ميكنم.من دختر برنز براون اينطوري دوست ندارم ، حتي اگر با "اوا براون" هيتلر در 5 حرف يكسان باشد ، من ديگري را دوست دارم ، كسي كه هر روز در شركت ميبينم كه چگونه با من مشترك است و ما مي توانيم لحظاتمان را باهم به اشتراك بگذاريم تا نه فقط در شركت بلكه همواره مشترك باشيم."

فرخنده بادي به غبغب انداخت احساس كرد كه مي تواند خطابه هاي آتشين ايراد كند و بي وقفه نطق نمايد ، خود را تصور ميكرد كه جرات پيدا كرده تا از آوا همكارش كه 20 سال از او كوچكتر بود خواستگاري نمايد ، خود را جذابتر و بي اعتنا تر  از همفري بوگارت ميديد و آوا را چهار شانه تر از لورن باكال ، كه اغواگرانه سيگارش را برايش آتش ميكرد،روز بعد از عروسيشان ، آوا را همچون اوا براون تصور ميكرد در حاليكه وفادارانه، در كنارش نشسته و همانند او كپسول سيانور را مي شكند و اوتپانچه در دست خودش را قبل از سر رسيدن ارتش سرخ يعني دماغ قرمز فرشيد ، مي كشد...اما نه او نبايد خودش را مي كشت او تازه زندگي را شروع كرده بود او مصمم بود...حالا ديگر ميديد كه چگونه توده شكلات سوار بر ماشينش از دور مي شود گويا افكارش را خوانده و آزرده خاطر شده بود ...نوشابه دور و دور تر شد به چند خيابان آنطرفتر رفت ، به پرواز درآمد تا برفراز ساختمان يك شركت تبليغاتي ، در يك بورد بزرگ ديجيتالي ،آرام گرفت  وبالبخند تصنعي اش ، برق دندانهاي سپيدش را در قاب صدفي لبهايش به نمايش گذاشت...

فرخنده با تحقير به آن تصويري كه عادي تراز مسواك زدن هر شب بود نگاه كرد چرا كه اين روزها ، همه فيلمها ، مجلات ، ۳۶۰ و كلوب پر از صورتهاي شكلاتي با دندانهاي سفيد و لبهاي صدفي بود ،همانطور كه قديم تر ها مملو از صورت هاي روشن و دندان هاي سفيد و لبهاي قرمز آتشين بود.گفت :مردم هميشه همان مردم هستند...

فرخنده متوجه همهمه غيرعادي اطرافش شد وخودرا در بين صدها فرخنده مبهوت ديد كه به برد تبليغاتي روبرو زل زده بودند و با فيلم گرفتن از آن ،پتانسيل جمع شده هيجاناتشان را در فنر فشرده زندگيشان آزاد مي ساختند...

فرخنده مي دانست كه با بقيه فرق دارد . او تصميم گرفته بود كه آدم ديگري شود بنابراين در حاليكه به شدت تن خود را از تنه هاي بي وقفه جماعت خيابان ،خلاصي ميبخشيد ، با صداي قرايي غرشي كردكه همهمه جماعت را همچون دست نابود گر وز وز ِمسرشميتهاي حياط خانه ،  در مشت اش گرفت و خفه كرد ، سپس با همان لحن استوار ادامه داد:

اين كارمند مسئول خواب آلود شركت تبليغاتي را كه متوجه نشده است كامپيوتر در screen   saver قرار گرفته و دارد تصاوير مستهجن پخش ميكند را بايد اعدام كرد تا ديگر كسي جرات نكند اينچنين مردم ابله را از كار وزندگي بيندازد!

جماعت ساكت شده كه بالاجبار گوشهايشان به صداي فرخنده چسبيده بود، چشمهايشان را به سمت صاحب صدا دوختند و در حاليكه از تعجب و ترس آلوده به احترام، قدمي به عقب برميداشتند سعي ميكردند كه قيافه اشان شبيه منگولها ، همجنس بازان و يهوديها به نظر نرسد تا مورد غضب آدولفي قرار نگيرند و باقي عمرشان را از براي عبرت ديگران نگذرانند...

فرخنده با نگاهي به جماعتِ در خود مچاله شده ، سرش را با رضايت کامل، تكان داد ونفس عميقي كشيد و دم و بازدم متفاوت و فرخنده ايي را تجربه كرد چرا كه او از آنروز ،در كمال فرخندگي ، آدم ديگري شده بود...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط چاي تازه  | 

شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست..

 

اومدم آماده شم كه كورتاژ كنم ، هراسون بهم خبر دادن كه پاشو چند تا پروژه  كاري مهم رو بايد به دست كه سهله ، شده حتي به دندون ، بايد برعهده بگيري. طبق معمول ، چندان سر كيسه  اهميت رو  براش شل نكردم:

-امان اي امان ! بذار از بستر مرضام راحت شم،  چشم به پروژه ها هم ميرسم.

 با تصور قبليه فقط يه آمپول و يه درد ، به راهي افتادم كه پرونده دو تا زايمان و سه تا كورتاژ و يه فقره قتل رو زدم زير بغلم و از دادگاه وجدانم ، دوان دوان دويدم و در اصل پريدم بيرون !

بعدش با خيال راحت...همون پروژه ها رو به دست گرفتم بعلاوه يه پروژه خيلي مهمتر . موفقيت در آخريش كه مهمتره ، مشتاقم كرده تا سختكوش تر باشم ، از طرفي بين خودمون باشه آدمكشي زير زبونم خيلي مزه كرده ، مخصوصا اگه قرار باشه مقتول ، يه آدم حقا زبون دراز تويه شركت مثلا زرنگ باشه .كه فكر كنه رو دست نداره،همچنين  با خودش اسلحه سرد و گرم حمل كنه ،عين خيالشم نباشه، ولي اگر توي كيفت ، فقط يه ناخن گير داشته باشي ، به خلاف متهم و با جازدن بين عالم و آدم و حيوانات آدم مثال ، رسوات كنه.خب طبيعيه بايد با همون ناخن گير ، زبونشو بچيني ، اونهم كه حياتش به زبونش بنده ، بميره كه بعله ميميره.

اون دادگاه وجدانه كه حرفش شد، البته هنوزم واسم كلي ، نامه و پيغام و پسغام  ميفرسته ، ميدونين كه هيچ دادگاهي تعطيل بردار نيست چون جرايم تموم شدني نيستن و ايندفعه به درس نخوندنم و شمارش معكوس فرا رسيدن امتحانم گير داده.

من-امان اي امان !  بذار از اين پروژه ها راحت شم ، چشم درسمم مي خونم.

يكي (گمونم رئيس دادگاه وجدان )- ولي فرصتي نداري ، اين دفعه رو بد باختي.ضمنا مشكلت با آدم كشي حل نميشه!ناخن گير رو هم بذار تو كشوي ميز توالت .من با چيزاي ديگه ميميرم ، پاشنه آشيل منو نشناختي؟

خودش كه ميگه پاشنه ، اما هر چي به پاشنه اش ميزنم نمي ميره،اگرم بميره سريع يكي ديگه مياد جانشينش ميشه.از ققنوسم بدتره ، تازه هي سر در مياره . چي؟ جرايمم رو كمتر كنم تا ازش خلاص شم؟نميشه كه! 

نه جدي ، چه جوري ميشه از ش خلاص شد؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چاي تازه  | 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

 

نميدونم هنوز كسي از دوستانم يادش هست يا نه، ولي قرار است كه ،يعني مقدر شده است كه ،يعني به اجبار و بدون هيچ گريزي ، مي بايد يكسال را در دامانهور بمانم .همچنين بايد هويتي كسب كنم در هيبت خدايگونه يافرشته يا انسان و يا حيوان .

چشمهايم را كه باز ميكنم ، سراسر خيال و رنگم ، شيشه رنگي ام،شيشه ام اما واقعي و نه خيالي ،خيالم اما بدون خرده شيشه ، .من كاملا هويت خودم را دارم، من فقط هويت خودم را دارم،  ولي  نقشي ام بر پنجره ايي از لابيرنت عظيم و طولاني و پر پيچ و خم ، به سان سرنوشت...لابيرنت زيبا ،جائيكه آرزو كرده بودم كاش براي هميشه آنجا بمانم.

به اينجا كه بيايي براي بازديد از دامانهور ، گمون نكنم رمقي برايت باقی بماند تا، تك تك پنجره هاي لابيرنت را ببيني و كشف كني،اگر آمدي و مرا ديدي گمون نكنم  از دريچه شفاف چشمانم ، بتواني پي به اسرار  روحم ببري و مرا کشف کنی، من فقط نقشي بر ديوارم تا تو بروي و من نظير بقيه ساكنين دامانهور از جاي خود بيرون بيايم و زنده شوم .نقشي بر ديوارم و براي تو با بقيه نقوش و پيكره ها هيچ فرقي ندارم ،پس من مرده ام چون نمي توانم در نگاهت زنده باشم .اما در دل خودم زنده ام و آنچنان سر شار از اميد و كنجكاوي و تازگي، تا تو بروي و نه تنها من، بلكه همه اطرافیانم زنده شوند و موسيقي نفس هايشان،  زندگي جديد دامانهوريم را  بنوازد. 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چاي تازه  | 

اگر حیات گرانمایه جاودان بودی..

 

وقتي شما به بازي استقبال از مرگ دعوت بشين چيكار ميكنين؟مسلما به اين فكر مي افتين كه اين دم آخري كه چيزي حدود 24 ساعت قراره طول بكشه ، چه كارهايي رو انجام خواهيد داد،منم دقيقا همين كارو ميكنم ، و تصور خام اينكه توي همين اولين لحظات آگاهي از اين مهلت 24 ساعته ، خودمو بكشم تا زودتر خلاص شم ، رو توي سياهچاله افكار بد بد ، زنده بگورش ميكنم. گمونم نكنم كه با شنيدن اين خبر، قلبم علاقه ايي به خفه شدن هيجاني داشته باشه وناقص يا درسته ،سكته بزنه.بنابراين كارهاي زير رو با فراغت خاطر، آره با فراغتي بي نظير و آرامشي ژرف انجام ميدم چرا كه خيالم راحته اقل 24 ساعت وقت دارم، درحاليكه در حالت عادي ممكنه هر لحظه ديگه اش، خفاش اجل بر دهانه غار زندگيمون،  معلق ظاهر بشه و وقت تمام! بنابراين گمونم قانع شدين كه اين آگاهي از زمان مرگ خيلي هم بد چيزي نيست .خب من ميرم سر اصل مطلب ، يعني استقبال از مرگ:

اول از هر چيز مي شينم و يه دل سير گريه ميكنم و تمام زرداب هاي دردها و غصه ها و سوال هاي بي جواب روزگار رو ، فين ميكنم تا سبك و براي خنديدن آماده شم.آخه من هميشه  به اشك خودم حساس بودم ونسبت به گريه كردن محتاط، چون چند قطره بارش اسيدي كافيه تا رد قرمزي پاي چشمم باقي بذاره ، ولي حالا اين چيزا اهميتي نداره، خلاصه دلي از عزا در ميارم البته از مدل ايرانيش و با گريه و نه با خنده! توجه كنين با گريه، اين مهمه!

بعدش اموالمو ميسپارم دست فردي امين تا بفروشدش و قسط ها و بدهي ها و چك هاي منو صاف كنه مثل آب زلال ، تا بتونم راحت جاري شم سوي اون دنيا، اگر هم چيزي ازش باقي موند در راه خيريه صرف كنه ، البته نه كه پستش كنه توي صندوق گدايي سر چهار راه، بلكه مستقيما ببره و بذاره كف دست يك آدم مستحق زير خط فقر،فقط خدا به دادِ اين جناب امين برسه چون اكثر مردم زير خط فقرن ، ميدونين كه خط فقر همون درآمد چهارصد هزار تومن اعلام شده.بنابراين بايد بره دنبال افرادي كه زير خط يه زندگي ساده ان.اگرم خودش برداره، حلالش باشه.

به هيچكي از دوستانم خبر نميدم كه دارم ميميرم، وناغافل ميرم به همه دوستانم كه واقعا دوسشون دارم سر ميزنم و يا تلفن ميزنم تا واسشون سورپرايز شه ،چون ايام ديگه واقعا در احوالپرسي تنبلي كرده ام، البته ميدونين كه فقط براي اونايي سورپرايز ميشه كه خودشونم واقعا منو دوست دارن ،واسه بقيشون سوپريز هم نميشه شايد چنگال شد رفت توي گوشتشون .مثل دوست صميمي ام كه اين روزها فهميدم نارفيق اصلي منه و قلبم حسابي به درد اومد.ضمنا اول و آخر از همه بايد مامان و بابا رو ببينم.حتما بايد دستپخت مامانو بخورم ،قصه هاي بابا رو گوش كنم ، شيريني برنجي هاي مامانو نخورم ، غرغرهاي بابا كه "لاغر شدي داري از دست ميري و ..."  روهم گوش نكنم، فقط ببوسمشون و ببويمشون.

نميدونين چه كيفي داره تصور اينكه اجباري ندارم تا برم شركت . اما اتفاقا ميرم ، در حد اينكه بدون اجازه آقاي ق كه هميشه فكر ميكنه همه كاره اس، در اتاق مدير ارشد رو باز كنم و برم داخل و بهش بگم "من در تمام اين مدت ميدونستم كه خيلي دوستم دارين ، ممنونم از اينكه هميشه از من حمايت كردين و حرفها و دسيسه هاي دشمنا رو خنثي  كردين.ميدونم بابت اين حمايت ازم توقع داشتين وارد مافياتون بشم و اين بخش لعنتي رو مديريت كنم و اما من هميشه بي عرضه بودم تو اين زمينه ها و هيچي پول و خوش شانسي براتون نياوردم. راستي يه چيزي شما خيلي خوشتيپين ، مديريت خيلي برازندتونه. شما رو تصور ميكنم البته بدون رفتاراي رياكارانه مذهبي ،اونجوري يه جنتلمن واقعي ميشين "بعدشم ميرم اتاق سرپرست ابله مون  و فقط همينو بهش ميگم " شكر كان محنت بي حد و شمار ، آخر شد."

خب نبايد وقتو تلف كنم ، ميرم و سعي ميكنم بدون دغدغه،مقاديري ژامبون وچيپس و نوشابه و ...تزريق كنم، اما باز هم اين دم آخري دلم رضايت به ناپرهيزي نميده ، خب بعضي وقتا يه چيزايي ميره تو خون آدم كه باعث ميشه بقيه چيزا نره تو خون آدم!ولي  شكلات رو فارغ از ترس جوش و چاقي ، حسابي ميخورم ، ميگم كه شكلات فرق داره ، با اصالته.قهوه رو هم حتما به حساب بيارين .از پاي سيب هم نميگذرم ، فقط نميدونم چرا براي نان برنجي مامانم بهونه آوردم ؟گمونم روغنش جامده ، خب پاي سيب هم مارگارين داره ، خب بگذريم ميدونين كه خوب و بد هيچوقت معناي خاصي نداره و فقط ما تعريفش ميكنيم.دلبخواهيه آقاجان ،من پاي سيب ميخوام بخورم!

نوجوون كه بودم چندين بار داستانهاي هزارو يكشب رو  خونده بودم یا پدرم هر شب برام تعریف میکرد، دوباره چند صفحه ايي از داستان قمرالزمان و بدور ميخونم ، تا حس خوش و خيالات اونروزها تكرار بشه ، البته براي هزارو يكمين بار افسوس ميخورم كه چرا اسامي داستان ،عربيه؟  چرا هزارو يكشب ما عربي شده؟چرا توي همشون ، هارون الرشيد قاطي ماجراست؟بعد از اينكه به اندازه كافي حرص خوردم ، مينياتورهايي كه تو بچه گي كشيده ام  رو نگاه ميكنم و براي نميدونم چندمين بار تعجب ميكنم كه اين من بودم كه بامداد رنگي به ريزه كاريهاي دامن دختركانم و شكنج موهايشان اينقدر اهميت ميدادم، الان گمون نكنم بتونم چشمي بكشم چه برسه به اينكه خمارش كنم كه از پشت توري نگاهت كنه و دلتو ببره.با مرور كتابهاي نسخه خطي  منتشرشده(ببخشيد نوشته شده) در انتشارات فرشته و جميع ابتكارات بچگيم  و قربون صدقه هاي مامانم ، آرامش رو وارد هسته هاي سلول هاي هستي ام ميكنم و دغدغه "به جايي نرسيدن "الانم رو به دست فراموشي ميسپرم و سرمو روي دامن مامان ميذارم  تا با موهام بازي كنه و كلي رمز ورازهاي  بينمون رو مرورش كنيم ، كه نمي تونم بهتون بگم .بعدش ميرم بغل بابا يي كه هميشه بوي سيگار ميده و تنش داغه داغه  .توي دقايق آخر حسرت اينو مي خورم كه كاش ميشد مثل مردمان "در قند هندوانه" براتيگان ، توي مقبره هاي رودخونه دفنم كنن و قارچ هاي شب تاب تنمو بدرخشونن و ماهي هاي قزل آلا از روي كنجكاوي دورم جمع بشن و سايرين در نور سفيد آفتاب جمعه ،برقصن  ...

دلم نمياد تو بغل هيچكدومشون تموم كنم چون ميدونم هيچكدوم از ما سه تا طاقتشو نداريم ،ازشون خداحافظي ميكنم و ميرم تا توي خونه خودم ودر تنهايي بميرم .البته با يه كاغذ توي دستم كه نوشته ام "عزيزان من ميدونين كه  به شدت از عزاداريهاي مرسوم متنفرم، پس به من سكوت و سپس شادي هديه كنين"، بعدشم از اينكه اعضاي بدنم تو بدن يكي ديگه زنده بمونه ، ابايي ندارم ، اصل  خودمم  كه ديگه توي اون بدن نيستم، يه جايي اون بالاها هستم پيش جوانان ناكام كه هميشه داغشونو داشتم:رومئو ، ژوليت ،موتزارت ،  ناپلئون  دوم ناكام،هملت ، اوفيليا، سياوش پسر كيكاووس، سهراب پسر رستم، پروين اعتصامي و سزار (كه البته جوان نبود )و ماركوس آنتو نيوس و كلئو پاترا و مارگريتِ در قند هندوانه و ...خاله عزيزم و ليلا و پيام و كامي دوستي كه خودكشي كرد و ...

خب دوستان عزيزم ،مرگ شتريه كه بعد از صدو بيست سال در خونه همتون مي خوابه ولي عجالتا بازي اش درِ وبلاگتون خوابيده ، بازي اش كنين، ممنونم.

راستي اگه شما هم معجون جاودانگي رو سر كشيده بودين و مثل كتاب همه ميميرند سيمون دوبوار، ميدونستين كه تا دنيا دنياست نخواهيد مرد و فقط شما خواهيد موند با يه موش ،چه كار ميكردين؟هر كاري دلتون مي خواست ميكردين؟من چيكار ميكردم؟خب منم هر كاري دلم ميخواست ميكردم!البته من هيچوقت چيزاي بد دلم نمي خواست بازم  ميگم البته كه خوب و بد رو ،بيشتر خود ماها ساختيمش و قرارداديه!

روز مرگم نفسي وعده ديدار بده...وانگهم تا بلحد فارغ و آزاد ببر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چاي تازه  |